قامتم از بار غم کمان شده هیهات |
مونس دل درد بیکران شده هیهات |
بس که نشستم به کنج خانهی عزلت |
صبر و شکیب من از میان شده هیهات |
از اثر رنج و طعن و تیر ملامت |
از تن بیمار من توان شده هیهات |
در دل دریای فکرتم گهری بود |
با که بگویم چرا نهان شده هیهات |
صبح سعادت بگو به بلبل مستان |
موسم گلگشت بوستان شده هیهات |
مسکن مرغ دلم به شاخ سمن بود |
یک دو سه روزی زآشیان شده هیهات |
سیل سرشکم زدیدهام شب هجران |
از سر هر ناوکی روان شده هیهات |
بهر چه پژمرده گشته غنچهی نسرین |
هم دم آن خار بوستان شده هیهات |
صاحب باغ از چه کرده سر به گریبان |
نوگل نازش زبوستان شده هیهات |
گریه کند همچو ابر لامه به کهسار |
کوی شکیب من از میان شده هیهات |
گرچه به چنگال گرگ برّه اسیر است |
گله در این دشت بی شبان شده هیهات |
بهر عزای شهید نیزه و خنجر |
از کف آزادگان عنان شده هیهات |
از اثر نوک تیر و باد مخالف |
گلشن دین خدا خزان شده هیهات |
تشنه حسین جان سپرد بر لب دریا |
قامت زهرا زغم کمان شده هیهات |
زعرشهی زین تا به فرش عرش علا شد |
ولوله در ملک لامکان شده هیهات |
تا که به خاک اوفتاد جسم لطیفش |
از همه اعضاش خون روان شده هیهات |
رأس عزیز خدا مقابل زینب |
از ستم ظلم بر سنان شده هیهات |
جسم مشبک ز تیر و تابش خورشید |
پرتو خورشید سایبان شده هیهات |
چهرۀ تابان کودکان رسالت |
زرد از آن فتنۀ زمان شده هیهات |
سایه نبودی برای پیکر عریان |
سایۀ او خنجر و سنان شده هیهات |
گرچه میسّر کفن نبود خدا را |
پیکر عریان چنان نهان شده هیهات |
در صف کرببلا مگر تو ندیدی |
زجۀ طفلان بآسمان شده هیهات |
کس نشنیده هنوز کودک مهمان |
مهر رخش همچو زعفران شده هیهات |
زینب کبری و کودکان حسینی |
بر سر بازارها روان شده هیهات |
قبلۀ دل را به بندِ سلسله بستند |
غمزده با کاروان روان شده هیهات |
نور خدا کرده در تنور تجلی |
موسی جان زار و ناتوان شده هیهات |
لعل لب شاه دین کبود خدا را |
از اثر چوب خیزران شده هیهات |
صدر نشین کاخ عزّ و جلالت «قطره» به ویرانهشان مکان شده هیهات |