خواهر نکو منظر |
بحر رحمت داور |
ای به کودکان رهبر |
ای عزیز غم پرور |
دخت ساقی کوثر |
خواهرا خدا حافظ |
همسفر به طفلانم |
مونس عزیزانم |
غم خور یتیمانم |
یار غم نصیبانم |
گه به دیر و گه معبر |
خواهرا خدا حافظ |
دیدۀ تو دُر بار است |
سینۀ تو افگار است |
محنت تو بسیار است |
همدم تو بیمار است |
گه به راه و گه کشور |
خواهرا خدا حافظ |
ای به جسم عالم جان |
از جفای ظلم خسان |
برلب من آمد جان |
میروم به این میدان |
نه مرا بود یاور |
خواهرا خدا حافظ |
ای انیس و غمخوارم |
مونس شب تارم |
عزم رزمگه دارم |
چوُن دل از تو بردارم |
نور دیدۀ حیدر |
خواهرا خدا حافظ |
قامتم از بار رنج و غصه کمان شد |
مادر گیتی به حال من نگران شد |
دجلۀ خون شد دلم ز تیر ملامت |
اشک غم از دیدهام چو سیل روان شد |
رفت زدستم گل همیشه بهارم |
با که بگویم کجا برفت و چسان شد |
هر که سفر میرود مگر که نیاید |
خواب یقین بودهام زدیده نهان شد |
مرغ جوانی که رفت باز نگردد |
گو که نیامد چرا فصل خزان شد |
هرچه نشستم به کنج خانهی عزلت |
یار که از در نشد مرور زمان شد |
گرگ اجل در کمین نشسته خدا را |
میبردم گر زکف شکیب و عنان شد |
راه خطرناک و توشهای به کفم نیست |
طی منازل کنم که وقت اذان شد |
خرمن طاعات من به باد فنا رفت |
مرغ اجل از پیام چو برق روان شد |
پی به خراباتیان بردم و دیدم |
زاشک بصر کوی صبر من زمیان شد |
مور کجا پی برد به جاه سلیمان |
در خور ما نیست آن چه بوده و آن شد |
رتبۀ انسان به عقل و عشق بسنجید |
هر که زهستی گذشت جان جهان شد |
آن که علی خوانده بود خسرو ناسش |
پرچم نصرت به کف گرفت و روان شد |
آن که حسین را انیس و یار و معین بود |
رفت به دریا و تشنه کام برون شد |
آب میسر مگر نبود و لیکن |
آب چو شد از کفش زغم نگران شد |
رفت که آب آورد برای عزیزان |
جان گرامش فدای جان جهان شد |
ماه بنی هاشمی زفتنۀ اعدا |
کشته ز شمشیر و تیغ و تیر و سنان شد |
آن که قیامت قدش بـُدی زقیامت |
گلشن عمرش زابر تیره خزان شد |
در دم رفتن به ناله گفت برادر |
آی و ببین قامتم زفتنه کمان شد |
همچو شهیدی ندیده مادر ایّام |
خاک مزارش دوای درد گران شد |
الا ای بلبل نالان خزان شد لاله زار تو |
مبدّل شد به ناکامی چرا فصل بهار تو |
بیا بلبل به طرف بوستان لختی تماشا کن |
ببین سروی فتاده در کنار جویبار تو |
الا ای باغبان سدرۀ اورنگ مشتاقان |
نیامد از چه رو از ساحت بستان هزار تو |
بیا در طرف بستان و نظر بر سرو و نسرین کن |
زبی آبی شده پژمرده یاس و سبزهزار تو |
زگلچین با دل افسردۀ سرگشته پرسیدم |
ز خون آلوده گردیده چرا لعل عذار تو |
برو ای بلبل نالان به دشت کربلا بنگر |
فتاده در میان دجلۀ خون تاجدار تو |
زآه آتشین میگفت هردم یا اخی ادرک |
فتاده دست صیّادان ببین سردار و یار تو |
صبا یک دم برو در خیمه سلطان مظلومان |
بگو از خیمه بیرون آی دارم انتظار تو |
به روی خاک افتاده کنون سقای طفلانت |
قیامت کن زقامت تا ببینم من عذار تو |
برادر جان برس در وقت جان دادن به فریادم |
که شد این جان شیرینم برادر جان نثار تو |
ندارم آرزوئی در دلم جز دیدن رویت |
بیا تا یک دمی مأوا نمایم در کنار تو |
برادر رفتم از دنیای فانی با لب عطشان |
ولی جاری بود آب روان در جویبار تو |
مبر جسم مرا در خیمهگه تا حالتی دارم |
خجالت میکشم از دختر نالان زار تو |
به هجران تو دیدی عاقبت من مبتلا گشتم |
خوش آن ساعت که من باشم برادر در جوار تو |
نشاندم نخلۀ غم را به قلب خواهرم زینب |
ولی محزون و گریانم زچشم اشکبار تو |
سپند آسا بسوزم در میان مجمر عشقت |
به دل داغی مرا باشد زطفل شیرخوار تو |
بیا ای شاه خوبان وقت جان دادن به بالینم |
که من یک «قطره»ای باشم ز ابر نو بهار تو |
ای قمر آسمان حیدر کرّار |
آینهی چهر توست مطلع انوار |
محرم راز جهان و عالم اسرار |
حامی دین نور چشم سیّد ابرار |
قهر تو آتش زده به خرمن اشرار |
|
از ید قدرت به امر حیّ توانا |
پرچم نصرت زدی به عرش معلّا |
کون و مکان قطره ذات تو دریا |
زنده کنی مرده را به سان مسیحا |
در ید فرمان توست گنبد دوّار |
|
جنّت ما عارض نکوی تو باشد |
در دل ما آرزوی روی تو باشد |
منزل عشّاق طوف کوی تو باشد |
لنگر هر فلک تار موی تو باشد |
ای شه گردون سریر سیّد و سالار |
|
تا تو خرامان شدی به ساحت بستان |
قطره پریشان نمود نرگس مستان |
لعل لبت کوثر است روی تو رضوان |
آز وصال تو است در دل غلمان |
وصف تو گویند چو طوطیان شکر خوار |
|
خاک رهت کحل چشم خیل ملایک |
روح وروان جهان برهمه مالک |
دادرس شیخ و شاب و عابد و سالک |
هست مرا صفحۀ رخ تو مدارک |
بر همه یار و معین مونس و غمخوار |
|
دست خدائی در آستین تو باشد |
قائمهی عرش حق مکین تو باشد |
نام خدا نقش بر نگین تو باشد |
کوثر ما لعل شکرین تو باشد |
گوهر بحر ولا لؤلؤ شهوار |
|
ذات تو مستجمع صفات الهی |
زآنکه تو از رمز کائنات گواهی |
بر همه شاهان دهی تو افسر شاهی |
محو کنی خلق را به تیر نگاهی |
بهر تماشا شدیم بر سر بازار |
|
ما همه از جان و دل گدای تو باشیم |
محو جمال خدا نمای تو باشیم |
قطرهای از قلزم عطای تو باشیم |
خاک ره دولت سرای تو باشیم |
ای همه برج شرف مظاهر انوار |
|
تیغ اگر برکشی چو حیدر صفدر |
جانب میدان شوی مقابل لشکر |
نعره کشی از جگر چو ساقی کوثر |
لرزه فتد بر زمین و گنبد اخضر |
غارت دشمن کنی زتیغ شرر بار |
ظلم مگر در جهان حساب ندارد |
اصغر لب تشنه صبر وتاب ندارد |
کودک شیرین زبان بگو گنهش چیست |
کز اثر تشنگی است خواب ندارد |
بهر چه آن نازنین قرار نگیرد |
شیر به پستان خود رباب ندارد |
این که بود طفل شیرخوار حسینی |
بهر خدا جز دل کباب ندارد |
بس که زده دست و پا برای شهادت |
داده زکف تاب و اضطراب ندارد |
هست مرا از شما سپاه سؤالی |
این یم و دریا مگر که آب ندارد |
حجت کبرای حق بود لب عطشان |
جز هدف تیرکین جواب ندارد |
آب زپیکان تیر حرمله نوشید |
کرد تبسم خبر رباب ندارد |
دیدۀ زینب برای آن گل رعنا |
از سرشب تا سحر که خواب ندارد |
گر که بود شیرخوار در ره جانان |
از سرو جان دادن اجتناب ندارد |
«قطره» فرو رفتهای به بحر تفکر |
ماتم اصغر بدان حساب ندارد |