اشعار قطره

اشعار شاعر اهل بیت علیهم السلام مرحوم ابوالقاسم علیمدد کنی متخلص به قطره (1280-1357هـ.ش) *** instagram.com/a.a.ghatre

اشعار قطره

اشعار شاعر اهل بیت علیهم السلام مرحوم ابوالقاسم علیمدد کنی متخلص به قطره (1280-1357هـ.ش) *** instagram.com/a.a.ghatre

سینۀ مجروح مادر را مداوا می‌کند


آن که در مکه قیام از امر مولا می‌کند

حمد و تسبیح و ثنای حق تعالی می‌کند

 

بر ملا گوید منم صاحب زمان سبط رسول

بارگاه حق تعالی را سر پا می‌کند

 

از برای انتقام خون مظلومان دهر

منتقم آید خطای کفر افشا می‌کند

 

در کفش باشد حسام و بر سرش تاج جلال

کاخ میزان و لوای عدل بر پا می‌کند

 

قلزم قهرش به جوش آید برای انتقام

زنگ تیغش پاک از خون خود آرا می‌کند

 

چون به یاد آرد درِ بیت الحرم دشمن بسوخت

روز و شب یاد جفای ظلم اعدا می‌کند

 

گاه می‌گرید برای پهلوی مام گرام

گاه یاد ناله و افغان زهرا می‌کند

 

بهر درمان آورد دارو برای مادرش

سینة مجروح مادر را مداوا می‌کند

 

یادش آید از در و دیوار خون آلوده‌ای

پس گریبان چاک، نیلی روی زیبا می‌کند

 

گه به یاد بازوی نیلی و رخسار کبود

دامن ارض و سما از گریه دریا می‌کند

 

آن دمی افتاد از کان صدف در روی خاک

یاد آن طفل رضیع و آه زهرا می‌کند

 

آن طبیب دردمندان آرد از دار الشفا

داروی درمان که هر دردی مداوا می‌کند

 

بهر هفتاد و دو قربانی شاه عالمین

آن بساط سوگواری را مهیا می‌کند

 

آن دمی از قتلگه آید به خیمه ذوالجناح

حجت حق یاد آه آل طاها می‌کند

 

از برای عمه‌اش افسرده خاطر دل تباه

گه قیام زینبی در کون افشا می‌کند

 

در مصیبت‌های جد و مادرش خیرالنساء

شور فردای قیامت را مهیا می‌کند

 

قطره آید مهدی موعود احمد غم مخور

گلشن توحید را سبز و مصفا می‌کند

پرده بردار از آن آینۀ چهرۀ ذات


کی در بستۀ پیران خراباتی ما باز شود

در خرابات مغان صاحب اعجاز شود

 

سرّ پنهان شده را راز هویت روزی

آشکارا ز نهان سر حق ابراز شود

 

سر برون آورد از ابر مشیت خورشید

از پس پرده برون کاشف هر راز شود

 

پرده بردار از آن آینۀ چهرۀ ذات

کشف اسرار نهان از حرم راز شود

 

غنچۀ شاخۀ طوبای بهشت علوی

با نسیم سحر آن غنچۀ گل باز شود

 

ای خوش آن روز که آن صاحب ملک ملکوت

با ولی مدنی همدم و همراز شود

 

چون شود با نظر چشمه خورشید وجود

زینت دامن خلاق گل راز شود

 

این پر بستۀ سیمرغ گلستان ارم

بار الها چه شود بال و پرش باز شود

 

آرزوی دل افروختۀ ما این است

به فدای قدمش آن سر سرباز شود

دست حق آید برون از آستین شاه دین


آن که کاخ ظلم را از عدل ویران می‌کند

شهر دین آباد و فانی کفرکیشان می‌کند

 

هر کجا بتخانه و بت را پرستش می‌کنند

خانه و بتخانه را با خاک یکسان می‌کند

 

آن چراغی را که شیطان لعین افروخته

می‌کند خاموش و شمع حق فروزان می‌کند

 

هر که را در بین ره افتاده بی‌تاب و توان

یاریش از جان و دل سلطان خوبان می‌کند

 

گرگ آدم‌خوار را بیرون کند از دشت و بر  

بهر حفظ گله‌اش مقداد چوپان می‌کند

 

آن چه صیدی در کمند دام صیادی بود

شه رها از کند و بند و دام زندان می‌کند 

 

تو بیا در کشتی نوح نبی بنشین یقین

منتقم محفوظ آن کشتی ز طوفان می‌کند

 

ظالم بیداد گر از خالق خود غافل است

که در این دار فنا بیداد و طغیان می‌کند

 

دست حق آید برون از آستین شاه دین

پرچم دین را به پا در عرش رحمان می‌کند

 

آن خداوندی ستایش می‌نماید بنده‌ای

از پی ترویج دین دعوت به ایمان می‌کند

 

آن ستم‌گستر چرا در کشور اسلامیان

غارت و تاراج اموال مسلمان می‌کند

 

می‌خورد سوگند و دعوت می‌کند سبط رسول

خون او را می‌خورد اوراق قرآن می‌کند

 

زهر می‌ریزد به کام دوست جای نیشکر

دشمنی با حق ستایان نا مسلمان می‌کند

 

خیمه ثار اللهی را قتل و غارت می‌کند

این ستمگر ظلم را از خلق پنهان می‌کند

 

با ید قدرتنمایی حضرت صاحب زمان

خانه ضحاک را در قعر نیران می‌کند  

 

قطره آید منجی عالم امام منتظر

با جلال کبریایی خود نمایان می‌کند

آن که از عدل دهد کاخ ستم را بر باد


غم مخور، حافظ دین مظهر جانان آمد

حکم فرمای جهان سلسله جنبان آمد

 

تا به کی صبر کند صبر کشد بار فراق

صبر کردی که شب هجر به پایان آمد

 

صاحب امر مشیت وصی ختم رسل

والی هر دو جهان قلزم احسان آمد

 

از خط خطۀ امکان سماوات وجود

نور اللهُ صمد شمس فروزان آمد

 

سیزده نور که در قالب یک جسم بود

جلوه هشت و سه یک آیت رحمان آمد

 

آن که از عدل دهد کاخ ستم را بر باد

با ید قدرت خلاقی سبحان آمد

 

هاتف غیب سراپرده که در صبح ازل

گفت برخیز که آن غایب رحمن آمد

 

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

که در آن نیمۀ شب کوکب سلطان آمد

 

آسمان فخر کنی نیّر اعظم داری

سوی یثرب بنگر نیّر تابان آمد 

 

گل نرجس که خوش از دامن نرگس بشکفت

گو به بلبل که بیا گل ز گلستان آمد

 

نیروی ارض و سماوات ملک می‌گویند

روح در جسم جهان نیمۀ شعبان آمد

 

ساقیا باده بده نیمۀ شعبان آمد

شب میلاد شد و قبلۀ ارکان آمد

 

خاک بر فرق تو کی مهدی حق آمد و رفت

در سراپردۀ حق بود و نمایان آمد

 

قطره دریای کرم کرد تلاطم امروز

صاحب تاج و نشان لعل بدخشان آمد

نیمۀ شعبان خدا از مهر رویش پرده بگرفت


هاتفی در فرش از عرش برین آمد خوش آمد

با بشیر حی رب العالمین آمد خوش آمد

 

ابر رحمت بهر تنظیم گلستان عوالم

با نسیم جانفزا در شهر دین آمد خوش آمد

 

در همه ذرات امکان گفت پیک لایزالی

مالک ملک مشیت شاه دین آمد خوش آمد

 

پرده‌دار پردۀ ناموس رب العالمین

از حجاب غیب سلطان مبین آمد خوش آمد

 

نیمۀ شعبان خدا از مهر رویش پرده بگرفت

دید رویش گفت جنات آفرین آمد خوش آمد

 

زد قدم در ملک امکان خسرو جود و کرامت

گفت حق مرآت خیر المرسلین آمد خوش آمد

 

عدل گستر صاحب تاج و لوای کبریا گفت

گاه میلاد ولی عالمین آمد خوش آمد

 

روشنی بخش جهان آفرینش عسکری گفت

مبدأ علم صراط نستعین آمد خوش آمد 

 

وارث پیغمبران و اولیاء الله سرمد

خسرو کل اولین و آخرین آمد خوش آمد

 

انجمن آرای این جشن ولی عصر می‌گفت

مظهر حق احسن للخالقین آمد خوش آمد

 

گو به خاص و عام خلق کن فکان الحمد لله

از پی ترویج دین حبل المتین آمد خوش آمد

 

دست حق در آستین دارد ولی الله مطلق

یاور ما و شما علم الیقین آمد خوش آمد

 

آن گل نرگس شکفته در گلستان ولایت

عندلیب گلشن کون آفرین آمد خوش آمد

 

از نظر غائب نباشد دیده حق بین خواهد آمد

تا ببینی مشعل عین الیقین آمد خوش آمد

 

غیر مهدی در عوالم حجتی نبود یقین دان

مهدی موعود روح مؤمنین آمد خوش آمد

 

چرخ افلاک مشیت در کف والی بود

خالق ذرات و کون و ماء و طین آمد خوش آمد

 

عالم امکان عدم باشد بَرِ روح ولایت 

مظهر حق ذات معنی آفرین آمد خوش آمد

 

قدرتی ما فوق دست کبریایی نیست نیست

گو به باطل حافظ قرآن و دین آمد خوش آمد

 

قطره می گوید زمان کامرانی شد از آن رو

آن که می‌بخشد گناه مذنبین آمد خوش آمد

 

منتقم آمد کشد از کفرکیشان انتقام

بهر اثبات دم سلطان دین آمد خوش آمد