اشعار قطره

اشعار شاعر اهل بیت علیهم السلام مرحوم ابوالقاسم علیمدد کنی متخلص به قطره (1280-1357هـ.ش) *** instagram.com/a.a.ghatre

اشعار قطره

اشعار شاعر اهل بیت علیهم السلام مرحوم ابوالقاسم علیمدد کنی متخلص به قطره (1280-1357هـ.ش) *** instagram.com/a.a.ghatre

طفل رضیع کشتی بحر نجات

بود به خرگاه امام مبین

کودک شیرین سخن نازنین

لعل لبش چشمۀ آب حیات

طفل رضیع کشتی بحر نجات

روی منیرش شده چون کهربا

از اثر تشنگی آن دلربا

زآتش آهش دل و جان سوخته

شعلۀ‌ جانسوز برافروخته

زار و غمین بود چو در مهد ناز

کرد لب لعل شکر خنده باز

کرد تبسّم که چه شد باب من

تا که ببیند رخ مهتاب من

در حرم آن کودک فرخ لقا

کرد به پا شورش روز جزا

از عطش آن بلبل باغ حسین

اشک فشاندی چو گهر از دو عین

شیر ننوشیده زپستان مام

صبر و شکیبائی او شد تمام

از اثر گریۀ ‌آن مه جبین

مام گرامش شده با غم قرین

کارگه ناز علی ساز کرد

لعل لبش باز به صد ناز کرد

دید که هنگام شهادت رسید

از جگر سوخته آهی کشید

اهل حرم سر به گریبان شدند

از غم او واله و حیران شدند

چاره به جز گریه و زاری ندید

پیرهن صبر و شکیبش درید

ملتمس عمۀ غم خوار شد

بلبل لب‌بسته به گفتار شد

گفت به ایماء که منم تشنه کام

صبر و توانائی من شد تمام

گرد علی حلقۀ ماتم زدند

راه از آن خسرو عالم زدند

شه به شتاب آمده در خیمه‌گاه

دید که بر عرش رود دود آه

گفت که ای عترت غم پرورم

در برم آرید علی اصغرم

«قطره» گـُهر در دل دریا بود

طفل مگو حجّت کبری بود

 

مکن گریه جانم فدایت علی جان

چرا اصغر من نخوابی تو امشب

عزیز دلم مست خوابی تو امشب

چو شاخ گلی از نسیم سحرگاه

به گهواره در پیچ و تابی تو امشب

مزن ناخن امشب به پستان مادر

که در سینه شیری نیابی تو امشب

به گلبرگ روی تو شب زنده دارم

که تا نور چشمم بخوابی تو امشب

نشسته به گلگشت روی تو شبنم

از این است در اضطرابی تو امشب

مکن گریه جانم فدایت علی جان

زسوز عطش گر کبابی تو امشب

گهی ناله گاهی تبسم نمائی

گهی تشنه گه کامیابی تو امشب

تمنایم از روی ماه تو این است

که از من دمی رخ متابی تو امشب

برای من ای عندلیب حسینی

که بهتر زمشک و گلابی تو امشب

بریز از بصر اشک غم قطره قطره

کزین لحظه بی صبر و تابی تو امشب

 

گهی گریه کند گاهی تبسم

علی اصغر عزیز نور دیده

چرا رنگ از رخت مادر پریده

مکن گریه که من طاقت ندارم

انیس و مونس شب‌های تارم

زسوز تشنگی افسرده باشی

گل سرخم چرا پژمرده باشی

چرا ای نخل گل در پیچ و تابی

به روی دامن مادر نخوابی

یقین مهمان نوازی این چنین است

که طفل بی‌گنه زار و حزین است

زبس آن طفل محزون دست و پا زد

که آتش بر دل اهل عزا زد

بدان از دیده جاری کرده ژاله

که بنشسته عرق روی کلاله

نه بتواند کند کودک تکلم

گهی گریه کند گاهی تبسم

گهی آن چشم فتان باز می­کرد

گهی لب باز آن شهباز می­کرد

به گردش بانوان سر در گریبان

شده از رزمگه سلطان خوبان

گرفت آن ناز پرور را در آغوش

به روی دامن شه رفت از هوش

 

برفت بلبل مستان ز ساحت بستان

گذشت فصل گل و موسم خزان گردید

ز چشم لاله رخان اشک غم روان گردید

به بام قصر سحر هاتفی چنین می­‌گفت

بهار گلشن ما دوستان خزان گردید

برفت بلبل مستان ز ساحت بستان

قد صنوبر و سرو سهی کمان گردید

همای جان چو از این گلبن بدن پر زد

به پشت ابر چو خورشید و مه نهان گردید

چو داستان ورا خواهی در کشاکش دهر

ز نوک هر مژه­‌اش خون دل روان گردید

تنی که داشت مکان روی تخت و بستر ناز

مشبک از اثر ناوک و سنان گردید

قدش چو سرو و رخش جنّت و لبش کوثر

کمان ز باده‌ غم از گردش زمان گردید

از آن نهال جوانی خود نچید گلی

گل همیشه بهارش چه شد خزان گردید

برای نور دو چشم حسن چه بر سر رفت

پریش قلب وی و پیر و جوان گردید

چو آمد از سر زین بر زمین عزیز حسن

به غم قرین ملک و حور و انس و جان گردید

به ناله گفت عمو جان برس به فریادم

که قاسم از ستم و ظلم ناتوان گردید

شنید شاه شهیدان چو نالۀ قاسم

به صد شتاب سوی رزمگه روان گردید

رسید و دید که جسمش فتاده بر سر خاک

غمش فزون ز شمار آن شه زمان گردید

چو جان کشید در آغوش جسم و جانش را

به سوی خیمه روان سید جنان گردید

در آن دمی که در آغوش شاه مأوی داشت

ز طاق ابروی او سیل خون روان گردید

برای تسلیت نو عروس کرب وبلا

به پا ز هر طرفی ناله و فغان گردید

کشید رحل اقامت چو قاسم از دنیا

به خلد و جنّت و فردوس جاودان گردید

سرش گرفت به زانو و بوسه زد به لبش

شهید عشق از آن بوسه کامران گردید

در آن دیار بسی کاروان دل گم شد

که «قطره» غرق در آن بحر بیکران گردید

 

دید افتاده به خاک از صدف آن دُر ثمین

نور خورشید ازل مظهر اسما و صفات

شمع ایوان رسل چهرۀ حق را مشکات

خم ابروش صراط است و لبش آب حیات

جسم و جان علی و شافع روز عرصات

صاحب عز و جلال و برکات و حسنات

رهبر آدم و موسی و مسیحا و خلیل

از سخا و کرم و جود و عطا رب جلیل

بود برگمشد­گان ره مقصود دلیل

گنج ادیان خدا مصدر آیات و سلیل

مبدء علم و ادب فضل و کرم جود و برات

در صف کرببلا خسرو اقلیم وجود

بود با عترت و اطهار و خیم سر ودود

گاه بودی به حرم‌خانه گهی قوس صعود

از رخش برقع برافکند به ما چهره نمود

بهر جان بازی او اهل دو عالم شده مات

نور چشمان علی زینت آغوش رسول

روح امکان و وصی حسن و قلب بتول

از جفای پسر زادۀ مرجان جهول

دل زهرا و علی جن و ملک گشت ملول

به در خیمه مکان داشت حسین باب نجات

تا که بشنید حسین صوت عزیز لیلا

رفرف عشق بتازاند به میدان غزا

شورش روز جزا کرد در آن دشت به پا

دید شیر صف هیجاست به چنگ اعدا

از کف خلق علی را شه دین داد نجات

دید افتاده به خاک از صدف آن دُر ثمین

آمد از عرشه‌ی زین خسرو خوبان به زمین

گرد آن پیکر مجروح حسین کرد مکین

در مصیبات علی روح امین گشت غمین

گفت ای روح روان چهرۀ حق را مشکات

اندر آغوش کشید آن شه اقلیم صفا

قامت سرو سمن­سای چمان لیلا

به سوی خیمه­گه آورد به صد شور و نوا

گشت زینب خبر از شاه و گل باغ وفا

آمد و دید که برجسم علی نیست حیات

گفت نور بصرم اکبر شیرین حرکات

جان سپردی لب عطشان به لب آب فرات

زچه پرپر شده‌ای نوگل باغ حسنات

کشتۀ راه خدا مظهر اسما و صفات

گهر بهر ولا اکبر عالی درجات

قامتم گشته کمان ازغمت ای نور بصر

ماه رخسار تو از تیغ شده شق قمر

چون روم بی­گل روی تو علی جان به سفر

از مصیبات تو کونین شده زیر و زبر

کاش می­گشت علی عم کرامت به فدات

افتاده سرِ خاک سیه پیکر تو

گشته منشق زجفا تارک مهر انور تو

هست محزون و پریشان به حرم مادر تو

خاک این کرب و بلا بود مگر بستر تو

جان من باد فدای تو و آن مهر و وفات

غرق در خون شده لعل لب و سیب زغنت

نتوان بوسه زنم بر لب شکر شکنت

خاک این کرببلا بوده عزیزم وطنت

کفنی نیست مرا تا که بپوشم به تنت

دختر سر خداوند پریشان شد و مات

به حق ذات نبی ای صمد لم یزلی

به مه برج شرف میر عرب ذات علی

به حسین و حسن و فاطمه ای رب جلی

جرم ما بخش به شأن علی و ذات نبی

«قطره»ای هستم از این ابر کرم باب نجات