اشعار قطره

اشعار شاعر اهل بیت علیهم السلام مرحوم ابوالقاسم علیمدد کنی متخلص به قطره (1280-1357هـ.ش) *** instagram.com/a.a.ghatre

اشعار قطره

اشعار شاعر اهل بیت علیهم السلام مرحوم ابوالقاسم علیمدد کنی متخلص به قطره (1280-1357هـ.ش) *** instagram.com/a.a.ghatre

فرماندۀ کونین بود مادر سادات

هر لحظه کنم بر همه آفاق مباهات

خلّاق جهان دارم و سلطان سماوات

 

دست طلبم سوی خلایق نگشایم

ز آن رو که منم ریزه خور خالق ذرّات

 

رزّاق جهان خالق و مرزوق، خلایق

از فیض عظیمش شده ابنای جهان مات

 

از اوّل ایجاد جهان تا به قیامت

فرماندۀ کونین بود مادر سادات

 

آن اعظم اسماء خداوند که باشد

گفتم که بود فاطمه آن قبلۀ حاجات

 

آن گوهر گنجینۀ اسرار الهی ست

گردیده نهان در صدف بحر مهمّات

 

در شأن بتول نبوی امّ عوالم

نازل شده قرآن مبین مجمع آیات

 

بر جاه و جلالش نتوان پی بَرَد انسان

زهرا که بود کاشف اسرار کرامات

 

آن نور که ظلمات جهان کرده منوّر

از پرتو خورشید ولا نور رخ ذات

 

در کفۀ کفّش بود از امر خداوند

جان همه مخلوق جهان، ارض و سماوات

 

از درگه حق رانده شود آن که در عالم

بشکست دل فاطمه خورشید ولایات

 

بر حق و حقیقت مکنی ظلم و تعدّی

ای «قطره» شوی غرق به دریای بلیّات

 

دانی چه کسی مستحق لعن خدا هست

آن کس که شکسته دل زهرا به خیانات

 

رسوا شود آن طایفه کردند خیانت

بر دین نبی، عترت و قرآن و امانات

 

از بهر ستمکار دنی خائن آئین

آماده شده آتش زقّوم مکافات

نور مه بر صحنه غبرا متاب


نور مه بر صحنة غبرا متاب

زیب عرش افتاده بر روی تراب

 

آخر ای خورشید تابان سپهر

سایه گستر شو به روی آفتاب

 

اوفتاده در دل دریای خون

جان زهرا و روان بوتراب

 

از فغان جانگداز کودکان

رفت از دست ملائک صبر و تاب

 

قلب دریای مشیّت سوخته

از شرار آه دل‌های کباب

 

دست زینب گیسوان فاطمه

شد ز خون حلق شاه دین خضاب

 

تا قیامت محفل ماتم به پا است

از فغان زینب و آه رباب

بی‌برادر شدم و بی‌کس و بی‌یار امشب


شیعیان از ستم قوم جفاکار امشب

دخت سلطان عرب گشته عزادار امشب

 

یک نفر از سپه شوم جفاکیش نداد

تسلیت بر اسرای شه ابرار امشب

 

عترت شاه شهیدان همه محزون گریان

جمله در عیش و طرب قوم ستمکار امشب

 

اندر آن ظلمت شب هاتف غیبی می گفت

ساربان شرم کن از عترت اطهار امشب

 

این بدن زینت و بر دوش نبی داشت مکان

از چه پنهان شده از خاک و خس و خار امشب

 

بی‌کفن جسم حسین بر سر خاک افتاده

گشته محزون به جنان احمد مختار امشب

 

جن و حور و ملک و اهل سماوات علی

همه محزون و پریشان و دل افگار امشب

 

پیکر اطهر شاه شهدا افتاده است

به زمین از ستم فرقه کفار امشب

 

ابن‌سعد از طمع ملک ری و منصب و جاه

کرد پر خون دل هر ثابت و سیار امشب

 

اکبر و قاسم و عباس و علی اصغر و عون

خفته بر خاک از این فرقه اشرار امشب

 

ام لیلی نه به کف طاقت و تابست و شکیب

دارد از مرگ علی دیده درّ بار امشب

 

اندر آن خیمه که از نار ستم سوخته بود

بود پر خون دل آن غافله سالار امشب

 

زینب طاهره با شاه فلک فر می گفت

بی‌برادر شدم و بی‌کس و بی‌یار امشب

 

گفت با زینب اطهر شه اقلیم وجود

سوختی قلب علی ز آه شرر بار امشب

 

عرش و فرش و مه و حور از غم سلطان الست

در تزلزل ملک و گنبد دوّار امشب

 

نیست جر آه دل سوختگان همدم ما

مونس ما بود این چشم گهربار امشب

 

عمه امشب سر فرزند عزیز زهرا

میهمانست بر کافر غدار امشب

 

بر عزای پسر فاطمه ذرات وجود

جمله در آه و فغان چون دل بیمار امشب

 

غم و محنت شده با دلشدگان مونس و یار

از جفای پسر سعد ستم کار امشب

 

اندر این دشت فتادند شهان بی‌سر و دست

همه بی‌غسل و کفن خسرو و انصار امشب

 

قطره شد قلب نبی ز آتش آه تو کباب

گشته غمگین به جنان حیدر کرار امشب

از خون حنجر تو کنم گیسوان خضاب

دامن کشان به دامن این دشت رو کنم

با مرغ آشیان دلم گفتگو کنم

 

از هر طرف روانه شوم با دل پریش

هر لحظه ای وصال تو را آرزو کنم

 

گاهی به خیمه گهی سوی حربگاه

سرگشته هر طرف بروم جستجو کنم

 

آمد کنار نعش برادر به گریه گفت

شاه نجف کجاست تو را رو به رو کنم

 

آب روان که نیست میسر برای من

از اشک دیده جسم تو را شستشو کنم

 

از تیغ و تیر و خنجر و نوک سنان و نی

خواهم که زخم های تنت را رفو کنم

 

بر بوسه گاه جد و پدر بوسه زد بگفت

کو رأس انورت که به او گفتگو کنم

 

پرپر ببینمت گل زینب به روی خاک

بردارمت ز خاک و چو گل برگ بو کنم

 

چون نیست ممکنم که سپارم تو را به خاک

بسپارمت به خالق و آشفته مو کنم

 

از خون حنجر تو کنم گیسوان خضاب

رسوا یزید و مردم بی آبرو کنم

 

بگذارمت به دامن صحرا حسین من

افسرده سوی دیر و خرابات رو کنم

 

زهرا تو را ز خون جگر پرورانده بود

جسم تو را ببینم و من یاد او کنم

 

گر قطره ام ز آه دل زینب حزین

گلگون ز اشک دامن و روی نکو کنم

یادش آمد از لب عطشان شاه

روز و شب مستم زصهبای الست

مست بینم عالم بالا و پست

چون شنیدم از لبش قالوا بلی

اوفتاده بر سرم شوق لقا

از شراب عشق مست و سرخوشم

چون سمندر در میان آتشم

پرده­داران پرده­ام بگسیختند

شهد می در ساغر من ریختند

کرد آن پیک سحر فرخنده فال

سیم برقم را به مبدأ اتصال

سیم برق من به دست دلبری است

دلبری مصباح بزم داوری است

ناخدای بحر جان کشتی کجاست

کشتی و دریا به دست ناخداست

در حجاب کثرت این مرغ روان

کرده ای مأوای ز بهر دلستان

من سراپا غرق بحر رحمتم

ریزه خوار خوان آل عصمتم

دلستانی بین علم افراخته

با جمال دلبری خود ساخته

کیست آن عاشق در این عالم بگو

گفت رو در قصر دل او را بجو

گفتمش در خیمۀ ثار الهی

در سیمای دلبری مهر و مهی است

آن بود عباس نور مشرقین

از دل و جان یار و غمخوار حسین

در کفش باشد لوای پادشاه

جان به کف دارد برای پادشاه

مظهر جود است و کشتی نجات

سرو بستان امام کائنات

بر لب جوی بقا دارد مکان

هست عطشان بر لب آب روان

بود محزون و پریشان خاطرش

دختر سلطان عشق آمد برش

گفت ای سقای دین عم گرام

صبر اطفال حسینی شد تمام

همچو جان بگرفت دخت شاه را

تیره کرد از آه روی ماه را

گفت ما از تشنه کامی سوختیم

چون سپندی ما به مجمر سوختیم

با سکینه شد بر شمس ضحی

دید شه مشغول تسبیح و ثنا

بوسه زد بر خاک پای دلبرش

شد تسلی آن دل جان پرورش

گفت جانا طاقتم بی تاب شد

در میان خیمه قحط آب شد

شاه اذنش داد آن شهباز را

پرده­دار خیمه­گاه راز را

کودکان در خیمه در جوش و خروش

غیرت وجه الهی آمد به جوش

از حرم شد سوی میدان قضا

کرد از قامت قیامت را به پا

شد پی مقصود خود در جستجو

از ثریا تا ثری شد محو او

خواست تا فیاض جانبازی کند

پیش فیاضش سرافرازی کند

رفت در دریاچه دریا آفرین

آفرین آمد زدریا آفرین

از سر زین شد چو بر روی تراب

شد لب دریا عزیز بوتراب

شد مهیا تا بنوشد آب را

تا دهد تسکین دل بی تاب را

یادش آمد از لب عطشان شاه

از مهین کودکان دل تباه

گفت ای سقا بسی باشد عجب

تو بنوشی آب و سلطان تشنه لب

مشک را سقای دین سیراب کرد

رو به سوی خیمه احباب کرد

از کمینش ظالمی از تیغ کین

زد به بازوی سپهسالار دین

از سر زین شد مکانش روی خاک

مادر گیتی گریبان کرد چاک

شد زکید قوم بی شرم و حیا

دست عباس علی از تن جدا

ای برادر جان من بر لب رسید

مرغ جان از گلبن جسمم پرید

تا که بشنید این ندا آمد برش

بر سر زانو گرفت آن دم سرش

پاک خون از چهره عباس کرد

لعن حق برقوم حق نشناس کرد

قطره شد از بحر رحمت کامیاب

سوی جنت رفت عزیز بوتراب