اشعار قطره

اشعار شاعر اهل بیت علیهم السلام مرحوم ابوالقاسم علیمدد کنی متخلص به قطره (1280-1357هـ.ش) *** instagram.com/a.a.ghatre

اشعار قطره

اشعار شاعر اهل بیت علیهم السلام مرحوم ابوالقاسم علیمدد کنی متخلص به قطره (1280-1357هـ.ش) *** instagram.com/a.a.ghatre

شد خزان گلزار عمر فاطمه


هر دم از افلاکیان آید نوید

پرده از رخ زهرۀ زهرا کشید

 

فاطمه بخشندۀ جرم و خطاست

ز اول ایجاد تا روز وعید

 

دست از دامان زهرا بر مدار

کس ز درگاهش نگردد ناامید

 

کردم از پیر خردمندان سؤال

چه سبب گردید شد زهرا شهید

 

گفت از داغ پدر مام گرام

قامت سروش ز بار غم خمید

 

از فراق باب بود زهرا روز و شب

دیده گریان شهد غم را می چشید

 

در تمام زندگی دوران عمر

یک دمی راحت در این دنیا ندید

 

بازویش نیلی و رخسارش کبود

شد ز بیداد ستمکار پلید

 

محسنش شد سقط پهلویش شکست

کس چنین ظلمی در این عالم ندید

 

شد مشوّش قلب خاتون جزا

بس که تیر طعنه از دشمن شنید

 

باعث قتل عزیز مصطفی

گشت قنفذ آن پلید بن پلید

 

شد خزان گلزار عمر فاطمه

جامۀ طاقت به تن حیدر درید

 

در مصیبت های زهرای بتول

قطره، خون از دیدۀ طفلان چکید


تا چند تو مغرور و بیگانه پرستی

بیگانه پرستی تو که با غیر نشستی

 

آن عنصر هستی که به تو داد خداوند

مفروش به دنیا و درم، حیله و سوگند

 

آوخ دل من سوخت از آن روز که زهرا

گردید پریشان ز جفاکاری اعدا

 

در نیمۀ شب شاه ولایت اسد الله

اسرار نهان داشته از مردم گمراه

 

تا فاطمه از دار فنا رخت کشیده

با پهلوی بشکسته، حزین، قدّ خمیده

 

آن پیکر ام النقبا فخر زمانه

غسلش علی از اشک بصر داد شبانه

 

پنهان به کفن کرد علی بنت نبی را

پیچیده به گلبرگ، عقیق یمنی را

 

رو کرد به اطفال شهیدان شه مظلوم

گفتا به حسین و حسن و زینب و کلثوم

 

آیید بچینید گل از گلشن مادر

هان توشه بگیرید از این دیدن آخر

 

چون عازم معراج لقا نور خدایی است

پیوسته بنالید که هنگام جدایی است

 

چون بار سفر بسته عزیز دل عالم

با پهلوی بشکسته رود در بر خاتم

 

از گردش ایام و جفاکاری امت

از دست شما رفت گل باغ رسالت

 

این فاطمه شمع حرم مجلس ما بود

این زینت آغوش نبی بدر دجی بود

 

این نکته سربسته که از شاه شنیدند

اطفال سراسیمه و افسرده دویدند

 

سر رشته اطفال حرم یکسره بگسیخت

گلبرگ گل از شاخۀ گل بر سر گل ریخت

 

آن لحظه ز اعجاز خداوند توانا

دامان کفن باز شد و حضرت زهرا

 

بگرفت در آغوش چو جان نور دو عین را

جسم حسن و پیکر مظلوم حسین را

 

آن لحظه ندا آمده از عالم بالا

بردار حسین و حسن از دامن زهرا

 

ای کشتی الطاف و کرم، قائمۀ دین

زین واقعه ارواح عوالم شده غمگین

 

از گریۀ اطفال حرم، قبلۀ حاجات

بین ولوله افتاده به سکان سماوات

 

زهرا به کجا بود در آن دامن صحرا

جان داد حسینش لب عطشان لب دریا

 

افتاد به میدان غزا با لب عطشان

تا با لب عطشان شده قربانی جانان

 

آن لحظه سکینه به سر نعش پدر شد

از ناله و آهش دو جهان زیر و زبر شد

 

جاری ز بصر کرد چو ابر عقد گهر را

بگرفت در آغوش چو جان، جسم پدر را

 

می گفت که صد حیف پدر نیست میسر

بر جسم تو پوشم کفن ای سبط پیمبر

 

مرهم ز برای تن مجروح تو بابا

اشک بصر ما بود و نالۀ زهرا

 

آن داغ تو زهرا و حسن شافع امت

از خاطر قطره نرود تا به قیامت

گرچه مریضم ز جفای رقیب


دوش شنیدم ز لب رهبری

کرد مرا از دل و جان رهبری

 

گفت دلم گشته ز محنت ملول

از غم زهرا گل باغ رسول

 

بضع نبی شمع شبستان حق

زینت و زیب و فر ایوان حق

 

آن صدف هشت و سه در ثمین

مکمن انوار خدای مبین

 

گفت: علی، جان به لب من رسید

روز فراق و شب هجران رسید

 

از همه سو در به رخم بسته شد

سینه ام از بار الم خسته شد

 

یاد چو از ظلم خسان می کنم

خون دل از دیده روان می کنم

 

گر چه مریضم ز جفای رقیب

خرم از آنم که تو باشی طبیب

 

پیر شدم از غم مرگ پدر

داغ پدر کرده مرا خون جگر

 

روح اگر می رود از پیکرم

شاد از آنم که تویی در برم

 

گوش کن ای حامی درماندگان

چند وصیت ز من ناتوان

 

تا ز جفا محسن من شد شهید

فاطمه را طی منازل رسید

 

مرغ دل من که تهی خانه کرد

رو به سوی منزل جانانه کرد

 

نیمۀ شب باب حسین و حسن

غسل بده فاطمه را کن کفن

 

آن که فکنده است مرا در محن

می نشود با خبر از دفن من

 

آن که شکسته دل و پهلوی من

ره ندهیدش به سر کوی من

 

آن که فکنده به غم و محنتم

گو که نیاید به سر تربتم

 

قبر مرا کن تو نهان از نظر

تا نشود دشمن من با خبر

 

گر که ببینی تو به تاب و تبم

فکر حسین و حسن و زینبم

 

یا علی از کشتۀ عمر گران

حاصل زهرا بود این کودکان

 

هر که شود خار سر راهشان

خوار شود از اثر آهشان

 

طفل که افسرده شده خاطرش

سایۀ مادر نبود بر سرش

 

وای بر آن طفل که بی مادر است

همچو گل از باد خزان پرپر است

 

طفل مصیبت زده را تاب نیست

صبر به دل، در بصرش خواب نیست

 

هر که برنجد دل طفلان من

سوخته از آتش کین جان من

 

بر سر زانو بنشان بوالحسن

زینب و کلثوم و حسین و حسن

 

گرد غم از صورتشان پاک کن

فاطمه را شاد و فرحناک کن

 

گر که حسین واله و حیران شود

فاطمه در قبر پریشان شود

 

هر شب جمعه تو مرا یاد کن

فاتحه خوان قلب مرا شاد کن

 

قطره کرم بر تو خدا می کند

فاطمه قرض تو ادا می کند

 

پیر و جوان عارف و عامی عقول

قطره بود مرثیه خوان بتول

هنوز خون چکد از چشم گنبد گردون


قسم به طرّۀ لیلی و گریۀ مجنون

هنوز خون چکد از چشم گنبد گردون

 

فتاد قطرۀ خونی ز چشمۀ خورشید

که نه سپهر عوالم ز خون شده گلگون

 

به صحن و باغ و گلستان به پا قیامت شد

ز شور و زمزمۀ عندلیب و آه درون

 

ز چشم ابر مشیّت فتاده قطرۀ اشک

که دامن فلک کائنات شد جیحون

 

رواق کنگرۀ عرش کائنات شکست

ز جور و ظلم و ستم، فتنه های گوناگون

 

از آن خزائن علم لدن به روی زمین

فتاد لؤلؤ و مرجان و گوهر مکنون

 

که کاخ ظلم خراب و لوای عدل به پاست

ز یمن فاطمه و لطف خالق بی چون

 

ز لطمه ای که عدو زد به عارض زهرا

ز کوه دهر گناهش به حق بود افزون

 

هنوز از غم زهرا ز چشمۀ خورشید

به جای اشک بریزد ز دیده قطرۀ خون

 

برای فاطمه ام الائمه حجت حق

بود چو خاتم مرسل ز ماتمش محزون

بادی وزید، نخلۀ پر بار و بر شکست


طوفان باد دی، قدِ سروِ شجر شکست

از باغبان ز بار مصائب کمر شکست

 

فصل بهار و ساحت بستان و صبحدم

بادی وزید، نخلۀ پر بار و بر شکست

 

تا رخت از سرای فنا مصطفی کشید

آئینۀ وجود ز سنگ قدر شکست

 

در بر نمود رخت عزا ماسوی از آنک

درج دهان حضرت خیر البشر شکست

 

گر تازیانه باعث قتل بتول شد

قلبش ز دست خلق و فراق پدر شکست

 

آتش زده به خرمن دلهای سوخته

آن کس که دل ز کودک خونین جگر شکست

 

آتش زد و بسوخت درِ خانۀ علی

آن کس دل بتول در آن رهگذر شکست

 

چون داشت قصد کشتن زهرا و بوتراب

زد ضربه ای به در، دل جن و بشر شکست

 

گفتا به گریه شمسۀ آفاق یاعلی

پهلوی بانوی حرم از ضرب در شکست

 

آن سینه ای که مخزن اسماء علم بود

خاکم به سر میانه دیوار و در شکست

 

از آه آتشینِ دلِ طفل و فاطمه

دلها کباب شد قلم صنع سر شکست